قصه بیست و سوم
باباش موافقت کاملش رو با ازدواج ما اعلام کرده 
به همین زودیها می ریم خونشون صحبت کنیم... فقط من باید یه کار خوب پیدا کنم. همین
قصه بیست و دوم
فردا دارم می رم پیش باباش...
که باهاش حرفامو بزنم.
قصه بیست و یکم
توی این مدتی که هیچی ننوشتم، من و Z کلی با هم آشنا شدیم. خیلی با هم پیشرفتیم... فهمیدیم که خیلی همدیگه رو دوست داریم... خیلی عاشق همیم...
معرکه ترین دختریه که توی عمرم دیدم... حرف نداره...
مثل مامان خودم می مونه از خیلی لحاظ...
دوستش دارم و دوستم داره...
ما داریم ازدواج می کنیم...
در جواب کامنت اون دوست عزیز:
نمی دونم واقعاً که کی منو لینک کرده... برام هم مهم نیست که بدونم...
من اینا رو برای خودم می نویسم... برام مهم نیست که کسی خوشش بیاد، بدش بیاد یه هر حس دیگه ای داشته باشه...
برای خودم زندگی می کنم. برای خودم و اونی که از ته دلم دوستش دارم...Z
زندگی اون با من کامل می شه و زندگی من با اون...
قصه بیستم
بهش نگفتم... چون قشنگ معلوم بود که نمی تونست اون موقع با اون حقیقت روبرو بشه. قشنگ توی نگاهش حس می کردم...
اما توی همین چند روزی که شاید به حدود دو هفته هم برسه که من مرتب نمی افته، من انقدر روابطم رو گسترش دادم که خدا می دونه...
فکر کنم که واقعاً خودش هم تمایل داره... هر چی خدا بخواد همون می شه... نمی دونم من هم.
اما دارم یه متن بلند تهیه می کنم از اتفاقات عدیده ای که افتاده. 
قصه نوزدهم
امروز باهاش جلسه داشتم...
همه چیز مهیا بود...
من هم آماده بودم تا بهش بگم... آمادگی کامل داشتم...
اما از نوع حرف زدنش قشنگ حس کردم که اگر بهش بگم آمادگی شنیدنش رو نداره... شاید شوکه شه... شاید عکس العملی نشون بده که من نمی خوام ببینم...
منم نگفتم بهش...
فکر کنم که صبر خیلی چیز خوبیه در این مواقع...
اما واقعاْ جلسه فوق العاده ای بود... واقعاْ تصمیمات عالی گرفتیم...
قصه هجدهم
می خوام شنبه بهش بگم... که «می خوام باهاتون بیشتر آشنا بشم.»
قصه هفدهم
من و Z خوب و خوش و سلامتیم...
داریم می گذرونیم... البته فعلاً فقط در روابط کاری به سر می بریم...
تا ببینیم چی می شه 
قصه شانزدهم
همین پنجشنبه می خوام به مامانم بگم... در موردش...
قصه پانزدهم
نه خیر.
واقعاً هر لحظه که می گذره برام تحمل دوریش سخت تر می شه... جداً می گم... یعنی قشنگ حس می کنم جای خالیشو توی دلم حس می کنم.
توی خوابگاه که بودیم، می دونستم که دیگه حداکثر فاصله اش از من به اندازه فاصله دوتا خوابگاهه. توی دانشگاه هم که بودیم می دونستم که نهایت فاصله اش از من به اندازه فاصله ساختمون دانشگاه و در اصلی دانشگاهه...
کلاً بگم؛ دلم گرفته دیگه...
قصه چهاردهم
اگر بگم که «وقتی از دانشگاه میام خونه، منظورم تهران، واقعاً دلم می گیره»، چیزی دور از واقعیت نگفتم.